عاشقانه

قول می دهم وطن تو باشم و تو قول بده پايتخت من باشی.
قول می دهم کشتی روياهايت باشم و تو قول بده آخرين بندر تو باشم.
قول می دهم که ابر تو باشم و تو قول بده باران من باشی.
از اين روزگار نمی خواهم که عشق ما را به رسميت بشناسد
زيرا اين من و تو هستيم که به اين روزگار رسميت می بخشيم.
عزيزم اگر باران بودم آنقدر می باريدم تا غبار غم را از دستهايت برهانم.
و اگر اشک بودم آنقدر می ريختم تا آهنگ دوست داشتن را برايت بنوازم.
ولی افسوس که نه اشکم و نه باران
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 21:11  توسط وحید
|
