آهای........خدا

زمستان سردي است...
شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!
هيچ نوري رخصت ورود ندارد
تمام دريچه ها را بسته اند
تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد
تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد
- پس ا ز كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگري از من جدا ميكني ؟
و مرا تنهاتر
چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟
اگر نمي خواهي زندگي كنم
كاش حداقل مي گذاشتي تنها زنده گي كنم
آهاي با تو هستم صدايم را مي شنوي؟؟!
آهاي آنهايي كه به او نزديك تريد
آهاي انفاس مهربان
آهاي ارواح آسمان
به خدا بگوييد:
دنيا را نگه دارد مي خواهم پياده شوم...
